تبليغاتX
بعضی وقت ها ...
بعضی از ما ها فکر می کنیم همه چیز همون طوریه که می بینیم اما ...

یادش بخیر اون روزایی که هیچ باری رو دوشمون نبود و آزاد و رها داشتیم از زندگی لذت می بردیم. تازه فهمیدم که چرا از قرعه کشی و امانت داری خوشم نمیآد «« آخه از وقتی آسمان بار امانت نتوانست کشید »» دیگه هیچ کسی قبولش نکرد چون می دونستن که چقدر سخته و از شانسبد ما یا شایدم ... بگذریم ... خلاصه این که «« قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند »» البته منظور از من نوع آدمی زاده. اما این وسط یه چیزی انگار به هم نمی خورد. ما که جنسمون از عالم بالا بود تحمل این پایین موندن رو نداشتیم چون هیچ چیز گیرا و جذابی وجود نداشت که دلمون رو بهش خوش کنیم. خلاصه تدبیر شد که

 

آن روز كه شد زندگي ما آغاز

 

                                    آغاز شد افسانه‌ي اين سوز و گداز

 

دادند به ما دلي و گفتند بسوز

 

                                   ديدند كه سوختيم گفـتـنــد بســاز

 

و من از پس قرن ها و سال ها و ماه ها و... و لحظه ها  هنوز می سوزم و می سازم. باشد که مقبول افتد...

                           یادش بخیر بچه که بودیم غم بود اما کم بود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط صالح | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او

یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را ...

 برگرفته از سایت دکتر علی شریعتی »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط صالح | 
امروز که محتاج تو ام جای تو خالیست

فردا که میآیی به سراغم نفسی نیست.

بر من نفسی نیست نفسی نیست

در خانه کسی نیست مکن امروز را فردا ...

یه عمر جون بکن یه عمر با دل خوش کردن به یه چیز پاک تموم فردات رو بساز با هزار بدبختی تموم موانع رو یکی یکی از جلوی پات بردار قد بکش به آسمون برس خورشید رو تو دستت حس کن از آب و گل بیرون بیا اونم با هیبت یه مرد قوی آخر مرام و معرفت ته لوتی گری به همه کمک کن تا مشکلشون حل بشه آخر همه ی کارا هم بی نام و نشون بمون و فقط از خوشی دیگران لذت ببر...

   آخرش یه روز که می خوای به فکر خودت باشی و واسه خودت به قول حافظ :

 « بر سر آنم که گر زدست بر آید                                     دست به کاری زنم که غصه سر آید »

  یهویی با چیزی مواجه میشی که اصلاْ انتظارشم نداری. کی فکرشو کی کرد که اینجوری بشه؟ کی   می تونست تصورشو بکنه که آخر کار اینجوری می شه؟ ما رو واش که داریم رو دیوار کی یادگاری مینویسیم. نه جوابی نه سلامی نه حتی یک اشاره که ...

چقدر خوب بود اگه بعضی وقت ها تو سرزمین گنجینه ی طوبی به منبع بی کران دوستی و محبت دستمون می رسید. فقط یه جرعه لازم بود تا به اوج می رسیدیم.

باور کن ...   به من اعتماد کن ...   که من به تو اعتماد کردم و راه افتادم.

شاید لازمه که ...                 

  { اینو با فریاد بلند بخونین } 

ای خدا کمکم کن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط صالح |