![]() |
![]() |
|
| بعضی از ما ها فکر می کنیم همه چیز همون طوریه که می بینیم اما ... |
|
سلام دوستان. در ادامه مطلب قبلي اين بار مي خوام شما رو با نوعي ديگه از نگرش به مقوله عشق ارجاع بدم كه به نظر خودم نوع جالبي از نگرش در اون وجود داره. نوعي مقايسه بين بودن و نبودن! شايد بشه اين لفظ رو با اجازه جناب شكسپير نقل قول كرد با اين تفاوت كه اينجا در مورد بودن و نبودن فاكتورهايي از جمله عشق داره صحبت ميشه! واسه خودم جالبه اين كه بعضي ها نگاه هاي جديدي رو در باب عشق دارن. دوست دارم با اين نگاه ها بيشتر آشنا بشم. در آخر هم ضمن دعوت از شما واسه خوندن دقيق اين شعر زيبا از شنيدن نظراتتون و نگاه هاي جديدتون خوشحال مي شم.
Life Doubt I let go Right in front of you Faith Love Don't let go Right in front of you You are my tomorrow Right in front of you پ.ن1: از اين كه ترجمه اين شعر ها رو نمي نويسم گله نكنين چون بايد با معناي اصليش و با ادراك كامل از فرهنگ و زبان مبدأ به اصل يه شعر پي برد. پ.ن2: اين كه من از لغت ارجاع استفاده كردم واسه اينه كه حتما خود شما اساتيد قبلا به اين شعر و خواننده معروف اون Celine Dion برخورد كردين و آشنا هستين. من فقط دعوت به تأمل بيشتر كردم. همين! |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط صالح |
|
|
شايد نام اين تيتر براتون كمي عجيب باشه!
ولي بهتره كه زود قضاوت نكنين و به ادامه ي متن نگاهي بندازين احتمالاً نظرتون عوض ميشه! احتمالا موضوع عشق و دوست داشتن خيلي عادي و كليشه اي شده واسه حرف زدن و مباحثه ولي از منظر ادبيات خارجي ها چه ديدي ميتونه داشته باشه؟ تا حالا فكر كردين كه اونا راجع به عشق چجور تفكري دارن و اين مدل تفكر چطور در ادبياتشون جلوه پيدا مي كنه؟ از امشب مي خوام راجع به اين موضوع در چند قسمت بنويسم اما زياد اهل توضيح دادن و تفسير نيستم. از طرفي هم فرصت زيادي واسه ترجمه دقيق اشعاري كه ميخوام بنويسم ندارم. واسه همين اون اشعار رو بدون هيچ ترجمه و توضيح اضافي مي نويسم. نهايتا يكي دو خط نظرمو مي نويسم. اميدوارم بتونين تفسير و مقايسه جامع و درستي داشته باشين. حالا در اين پست شعري با نام I surrender كه خواننده معروف فرانسوي Celine Dion اون رو اجرا كرده رو واستون مي نويسم.
There's so much life I've left to live 'Cause I'd surrender everything A thousand dreams I still believe I know I can't survive 'Cause I'd surrender everything A thousand dreams I still believe Every night's getting longer 'Cause I'd surrender everything A thousand dreams I still believe Right here, right now Right here, right now پ.ن: اين داستان ادامه دارد... |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط صالح |
|
|
بعضي وقت ها خونه تكوني خيلي جالبه! من هم خونه تكوني مي كنم! به زودي! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 3:51 قبل از ظهر توسط صالح |
|
|
When you win, I will proudly tell the world: "Hey! That is my friend." But if you lose, I will sit by your side, hold your hands and say: "Hey! I'm your friend." |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط صالح |
|
|
ديرزماني در انديشه حقيقت بودم...
دير زماني نيز در پي آن ... به هر آن كجا كه شايد بتوان او را يافت... گشتم و گشتم... آه... آه... آه... هرگز نفهميدم كه حقيقت... در زير پاهايمان له شده.... به راستي كه: حقيقت واژه تلخيست در قاموس نامردان! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط صالح |
|
|
آره، داره برف مياد. با تمام شكوه و زيباييش، با تمام قشنگي و شاديش، با تمام وقار و متانتش، خيلي زيباست وقتي داري ميبيني بچهها دارن تو حياط و كوچه و خيابون برف بازي ميكنن، حتي اونايي هم كه فكر ميكنن بزرگن ولي درون كودكانشون هنوز هم كودكي ميكنه و اونا رو به برف بازي و ساختن آدم برفي دعوت ميكنه. يا آدم برفي خندون كه همهي مردم بلا استثناء اون رو خندون و شاد ميسازن و با ساختن اون براي لحظهاي غمها و دلخوريهاشونو فراموش ميكنن. بعد هم توي كانون گرم خانوادشون كنار بخاري از گرماي اون و گرماي خونوادشون لذت ميبرن. چاي يا قهوهي گرم مينوشن و بعضي ها هم لبوي داغ و كدو ميخورن و از اين عروس سپيد زمستان پوش لذت ميبرن. آره، داره برف مياد. مادري دلنگرون همش تو فكر اينه كه دستاي سرد بچههاشو چطور كمي گرم نگه داره تا حداقل اون دستاي بي گناه يخ نزنن، تازه اگه تا الان يخ نزده باشن چون بچه ديگه تو دستاش چيزي حس نميكنه. پدري كه قبل از اذان صبح به اميد يه لقمه نون توي اين سرما بدون لباس مناسب اومده بيرون دنبال يه لقمه نون، آخه ديشب قبل از اومدن به خونه ژاكتشو فروخت تا چندتا نون و يه كمي غذا بخره. سرشو بالا ميگيره و ميگه «خدايا شكرت». آره واقعاً خدايا شكرت چون سرماي زمستون به اشكش مهلت نداد جاري بشه تا مبادا كسي اشكشو ببينه. پسر بچهي حدوداً 12-13 سالهاي كه مدرسشو ترك كرده و داره تو يه كارگاه ساختماني بعد از كنار زدن اون همه برف شن ميكشه بالا تا يه خونه ساخته بشه و دم غروب هم با يه كمي پول برگرده خونه، آخه پدرش چند روزيه كه فوت كرده و مادرشم توانايي كار كردن و دادن خرج چندتا بچهي قد و نيم قد رو نداره. راستي پسرك ظهر ناهار واسه خوردن نداشت. يه دختر 17-18 ساله كه تو خيابون قدم ميزنه تا شايد يكي سوارش كنه و... شايد يه كمي پول گيرش بياد. بيچاره حتي واسه شب موند هم جايي رو نداره. وقتي ناپدريش داشت از خونش بيرون مينداختش همش آرزو ميكرد: اي كاش همونجا ميمرد. اي كاش به دنيا نميومد. اي كاش باباش هنوز زنده بود. يه كارتن خواب تو يه پارك بزرگ دور از چشم مأمورا ديشب رو به صبح رسوند. تمام كارتناي زيرش رو آب خيس كرده و روشم كمي برف نشسته انگار چند ساعت پيش كمي اونا رو تكون دادهبود تا برفاش بريزن. نگهبان پارك سر ميرسه و با عصبانيت ميخواد بيدارش كنه اما اون به حرفاش توجهي نميكنه و به خوابيدنش ادامه ميده. نگهبان دومي هم مياد كمكش و با عصبانيت كارتنا رو از رو سرش بر ميداره. خشكش ميزنه، سرشو تكون ميده و ميگه «برو آمبولانس خبر كن، يارو يخ زده!» آره، داره برف مياد. بچهها هنوز دارن برف بازي ميكنن و به هم ميگن: « برف بازي چه كيفي داره...!»
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط صالح |
|
|
ديگه حتي واسه رفتنت چشام گريه نكرد ديگه حتي واسه موندنت دلم چيزي نگفت ديگه از اون همه رنگ عاشقي چيزي نموند ديگه حتي واسه ديدنت لبم چيزي نخوند آخه از عادت دوريتم دارم سرد ميشم مثل عاشق شدن و موندن پشت يه ديوار ديوار كهنهي غمگيني كه آخر ميدونم روي بغض تنگ من يه روز ميريزه اين آوار ديوار سكوته اين ديوار كهنهي نمور تركاش قد تموم تركاي قلب من اومدم بهت بگم دوست دارم اما نشد آخه از تو نديدم دلي كه باشه ياد من اوني كه ميخواستم عاشقش باشم نبودي تو تو بودي عاشق قلب يه غريبهي ديگه اوني كه تو دل من منو به اوجم ميرسوند تو نبودي اي كسي كه هستي مال غريبه حالا بعد تو منم با اين همه خاطرهها حالا بعد تو منم با اين همه فاصلهها حالا اين شباي سرد و سنگين و پر از سكوت حالا اين اشك من و اشك خدا توي قنوت حالا اين ياد تو و فال تو و هرچي كه بود حالا اين عشق تو و خاطر تو هرچي كه بود ديگه بسه واسه دل از تو نوشتن واسه تو ديگه بسه واسه من بيخودي مردن واسه تو تو برو پي خيالت اي رفيق نيمه راه من ميرم تا انتها حتي بدون يار راه ميدونم اونجا يكي منتظره كاري كنه دست پينه بستمو از عشق تو خالي كنه شب يلداي سكوتمو به پايان ببره دل ابري منو با اشكش آفتابي كنه اونجا هست كه غنچهي دلم شكوفا ميمونه اونجا هست كه دل من با يارش آواز ميخونه ميرم اما تو بدون اي كه گذشتي از من اين يادت باشه رفيق خيلي بد كردي با من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط صالح |
|
|
سلام. در واپسین دقیقه های سال ۲۰۰۷ و آغازین لحظات سال ۲۰۰۸ میلادی سال جدید رو به همه کسانی که به دنبال تازگی و زیبایی و حقیقت هستن تبریک می گم.
سال نو مبارك ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Hi at last time of passing year and at first times of new year I want to Congratulate to every body who looking for new, beauty and truth Merry Christmas
Happy New Year |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط صالح |
|
|
دست خستمو بگير تا ديوار گلي رو خراب كنيم يه روزي هر روزي باشه دير و زود مي رسيم با هم به اون رود بزرگ تناي تشنمونو مي زنيم به پاكي زلال رود دست خستمو بگير دست خستمو بگير تا ديوار گلي رو خراب كنيم دست خستمو بگير... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط صالح |
|
|
یادمه یکی می گفت باید حرکت کرد. باید عاشق بود و عاشق موند... یادمه یکی دیگه می گفت چرا این دنیا اینقده با ما سر ستیز داره؟ چرا این همه مشکل فقط جلو پای ماست؟ چرا رنگ راحتی رو نمی بینیم؟... یادمه یکی دیگه بود که می گفت باید اقتصادی فکر کنی! باید به همه چیز منطقی و درست فکر کنی! تو هر چیزی که واست اتفاق میفته چه نفعی واست داره؟ درست فکر کن و به اون چیزی که به نفعته عمل کن... یادمه یکی دیگه می گفت فلانی رو دیدی با چه لباسی اومده بیرون!؟ تمام شنیده ها رو میشه تو این لباس دید... یادمه یکی دیگه می گفت از نظر منطق ارسطویی و فلسفه افلاطونی اصول خلقت دنیا بر چندین پایه مادی و نیز چندین پایه معنوی هست. اصول معنوی عبارتند از... یادمه یکی دیگه می گفت این دنیا گرچه زنگ تفریح کوتاهیست اما یادمان باشد زنگ بعد "حساب" داریم ... یادمه یکی دیگه می گفت ... اما... اما یادم نیست خودم چی می گفتم!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط صالح |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هیچ هیچ و دیگر هیچ ...
|
| پیوندها |
|
دست نوشته هاي آرش معلم شهید دکتر علی شریعتی کامران نجف زاده چقدر خوب بود اگه ... آری ... چشمهایم می نویسند ته مانده های یک مرد... :: بهنام :: :: هیچستان :: |
|
RSS
|